مأموریت های بسیج

مهم ترین مأموریت های بسیج را در حال حاضر می توان بدین شرح خلاصه کرد:

1) مقابله با استکبار:
در رأس مأموریت های بسیج و ستیز با جهانخواران و به ویژه دشمن اصلی این انقلاب، امریکاست. در یکی از پیام های امام(ره) به مناسب هفته بسیج در تاریخ 2 آذر 1367 می خوانیم:
«من مجدداً به همه ملت بزرگوار ایران و مسؤولان عرض می کنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگ ترین ساده اندیشی این است که تصور کنیم جهانخواران خصوصاً امریکا و شوروی از ما و اسلام عزیز دست برداشته اند؛ لحظه ای نباید از کید دشمنان غافل بمانیم. در نهاد و سرشت امریکا کینه و دشمنی با اسلام ناب محمدی - صلی الله علیه و آله و سلم - موج می زند. در ادامه برای مقابله با آنان می فرماید: خلاصه کلام اگر بر کشوری نوای دلنشین تفکر بسیجی طنین انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گردید والا هر لحظه باید منتظر حادثه ماند». بسیج باید مثل گذشته و با قدرت و اطمینان خاطر به کار خود ادامه دهد...(1)
2) قیام در مقابل انحرافات :
«اکنون که به حمدالله تعالی دانشگاه از چنگال جنایت کاران خارج شده و بر ملت و دولت جمهوری اسلامی است، در همه اعصار که نگذارند عناصر فاسد دارای مکتب های انحرافی یا گرایش به غرب و شرق در دانش سراها و دانشگاه ها و سایر مراکز تعلیم و تربیت نفوذ کنند و از قدم اول جلوگیری نمایند تا مشکل پیش نیاید و اختیار از دست نرود و وصیت اینجانب به جوانان عزیز دانشگاه ها و دبیرستان ها آن است که خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قیام نمایند تا استقلال و آزادی خود و کشور و ملت خودشان مصون باشد». (2)
3) تحمل صبر و مبارزه علمی و عملی :
من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان به این سرمایه ها و ذخیره های عظیم الهی و به این گل های معطر و نو شکفته جهان اسلام سفارش می کنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید... مبارزه علمی برای جوانان زنده کردن روح جستجو و کشف واقعیت ها و حقیقت هاست، و اما مبارزه عملی آنان در بهترین صحنه های زندگی و جهاد شهادت شکل گرفته است.

4) تعلیم و تربیت جوانان در جهت پاسداری از اصول و اهداف انقلاب و نظام :
 «... بسیجیان در تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان مساعی جمیله خود را روز افزون کنند».(3)

پانوشت ها:
1. صحیفه امام جلد 21، ص 54، 2/9/67.
2. صحیفه نور – جلد 21، ص 192.
3. صحیفه امام، جلد 15، ص 232.
------
منبع :
www.tejaratbank.ir


بخواب روی دوش ما , دلاورم خوش آمدی...


سلام آشنای من , برادرم خوش آمدی
شهید_زخم خورده ام , دلاورم خوش آمدی
چه خوب شد که آمدی دل م عجب گرفته بود
چه بوی عطر می دهی , معطرم خوش آومدی
تو از سفر رسیده ای , مسافری و خسته ای
بخواب روی دوش ما , دلاورم خوش آمدی



افسران - مطلب چهارم

.

جا نمونی رفیق ...؟؟؟

اگر در کربلا نبودی تا "ندای هل من ناصر" حسین (ع) را پاسخگو باشی  امروز هستی . کجا نشسته ای ؟ در انتظار چه هستی ؟ کربلا ما را به خود فرا می خواند. همان گونه که همواره ، در تاریخ ، صلای " هل من ناصر " امام عشق از جانب کربلا به گوش می رسد . و تو ای جوانمرد بگو که از کدامین قبیله ای ؟می مانی یا می روی ؟ 




 امروز، روز امتحان افرادی است


که دم از مسلمانی می‎زنند


دستانمان سست و ایمانمان سست، زیرکانه اندیشه‎هایمان را به سخره گرفته‎اند و ما همچنان خیره بر دهانشان وامانده‌ایم، خود را پاک باخته اهل‌بیت (ع) می‎دانیم و شیعه، از مسلمانی و ایمانمان که دم می‎زنیم باد در گلو می‎اندازیم و سینه سپر می‎کنیم.

اما ای آنان که گوهر وجودتان را به سوهان سختی‎ها و مرارت‎ها صیقل داده‎اید، ای آنان که به انتظار فرصتی برای پیمودن راه پدران شهیدتان نشسته بودید، آیا روز موعد فرا نرسیده است، این همان دشمنی است که روزی به خانه‎هایمان هجوم آورده بود و اکنون پای اندیشه و ایمانمان را به میدان کشیده است و سیرت پلیدش را پشت صورت شیطانی کافران و نالایقان و گمراهان مخفی نگاه داشته است، آیا وقتش نرسیده است که سلاح پدارنتان را که برای بالیدن بر شجاعتشان بر دیوار اتاق آویزان کرده‎اید، بردارید و به جنگشان بروید و خون ناپاکشان را بریزید.

شاید هنوز باورتان نشده است که دشمن در کمین است!!!

حال از مولای دهم گفته‎اند و اگر دهانشان را مهر و موم نکنید، ناموس مسلمین را به سخره خواهند گرفت.

شما که خود را اسوه‎های صبر و پایداری می‎دانید، چگونه هجوم جنایتکاران به ارزش‎ها را می‎بینید و صورت نمی‎خراشید، چگونه انسان‎هایی که برای از دست رفتن عقایدشان به سوگ نشسته‎اند را می‎بینید و دم نمی‎زنید.

آری چه سیاهند دل‎هایی که از این همه شرارت نمی‎سوزند و چه پاکند دل‎هایی که در اوج مظلومیت باز هم از نور ایمان و عشق به خدا لبریزند و  یک لحظه از حرکت به سمت خداوند باز نمی‎ایستند.

ای مسلمانان، ای آزادگان جهان، آسوده منشینید، کنج راحت و ساحل سلامت اختیار نکنید، فرصتی باقی نیست قامت ببندید که دشمن هنوز در کار فتنه‎گری است، هنوز طوفان سیاه و ظلمانی ستمکاران، دل‎های زلال و سبز اهل‌بیت پیامبر (ص) را  به شلاق جور و ستم می‎کوبد.

بجوشید، بخروشید، مترسید و بایستید که خورشید فجر نزدیک است و دست یافتنی و خدا پشتیبان و مژده دهنده پیروزی‎تان است

و چه زیبا گفته سید شهیدان اهل قلم

ادامه نوشته

اشعار زیبا در مورد شهدا

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است""" چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش """ عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

یاد و خاطره شهیدان گرامی باد



 

ای روشنای خانه امید، ای شهید """ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است"""ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

 

 

 

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست """هرچه ما داریم از خون شماست

ای شقایق ها و ای آلاله ها """ دیدگانم دشت مفتون شماست . . .

  

 

شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .

 

 

 

دید در معرض تهدید دل و دنیش را """ رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر """چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را . . .

 

 

 

ادامه نوشته

خاطره اي از شهيد حسن باقري

سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقادو توكل كاملداشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران راهم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه ی محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهنخالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بودتا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شودو دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تاجایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جارا ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود.
عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامشخاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد.
حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خداكمك نكرد ، این معجزه است.»!

شهید حسن باقری به روایت همسرشان

شهید حسن باقری - قافله شهداء

از جمله ویژگی های خاص دفاع مقدسمون این بود که کسانی رو پرورش داد و بعد پرچم فرماندهی و علمداری رو بهشون سپرد که در عین جوانی دنیایی از تجربه و پختگی داشتند. با یه سیر تو زندگی فرماندهان جنگمون یه وِیژگی مشترک رو میشه تو اکثرشون دید و اون اینکه اکثرا جوان بودند. امام(ره) با اعتقاد کامل به جوانهای مخلص و خودساخته، میدون داد تا در مقابل کوهی از مدالهای فلزی ژنرالهای عراقی و ... ادعاهای پوشالی شون رو نقش بر آب کنند و با کمترین امکانات کارهایی کنند که هنوز که هنوزه انگشت حیرت نظامیان کارکشته ی جهان بر دهانشون بمونه. همون کاری که تا سالهای سال خیلی از خبره های تاکتیک های نظامی جهان دنبال نقشه و نحوه عملیات کربلای پنج و والفجر هشت و خیبر و ... بودند و هستند. از جمله اون جوانهایی که به اعتقاد حضرت روح الله(ره) پاسخ داد شهید حسن باقریه. اعجوبه ی اطلاعاتی کشورمون تو جنگ تحمیلی. کسیکه تو سنین 25 - 26 سالگی طراح خیلی از کارهای عظیم تاکتیکی ما تو جنگ تحمیلی بود. حالا که ایام شهادت اون سردار بی بدیله مناسب دیدیم که به برخی از زوایایی ناپیدای زندگی این شهید بزرگوار بپردازیم از نگاه همسر بزرگوارشون....

و این فرازهایی از زندگی سراسر نور شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری) است به روایت همسرشون


خانم داعی پور، شنیده ایم شما روزهای اول جنگ در دبیرستان نظام وفای اهواز مسئولیت یک ستاد را به عهده داشتید. درباره کارهای این ستاد برای ما بگویید. ــ آن روزها، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعیت عادی نداشت. تقریبا چیزی سر جای خودش نبود. ارتش و سپاه درگیر بودند و توجهی به حضور زنان در این شهر هم نمی شد. با کمک شهید علم الهدی به خاطر احساس ضرورت این ستاد را تشکیل دادیم.
این ستاد نامی هم داشت ؟ ــ بله! نام «ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب اسلامی» را برای آن انتخاب کردیم. می خواستیم به نوعی وابستگی خودمان را به سپاه نشان دهیم و در عین حال نام مستقلی از تشکیلات سپاه داشته باشیم.
اولین کارهایی که کردید به خاطر دارید؟ ــ ما با همکاری ستاد خبری سپاه آخرین و تازه ترین خبرها و تحولات جنگ را می گرفتیم، آن ها را تکثیر می کردیم و خواهران ما این خبرها را سر خیابان ها و محل هایی که رفت و آمد بیشتری بود می چسباندند. تعدادی از همین خبرها هم سهم پایگاه هایی بود که در مساجد زده بودیم البته سعی می کردیم اخبار مثبت را به مردم بدهیم تا روحیه بگیرند زیرا در شرایط دشواری قرار داشتیم. عراق سی ــ چهل کیلومتر بیشتر با ما فاصله نداشت.
با کارهای شما مخالفت هایی هم در سطوح مختلف دستگاههای نظامی و اجرایی می شد؟ ــ بسیار زیاد. حتی تا مرحله ای که قرار شد زنان، اهواز را تخلیه کنند؛ مخصوصاً بعد از دومین موشکی که عراق به اهواز شلیک کرد. آنان می گفتند اهواز یک شهر نظامی است و نباید زنان در این چنین شهری باشند بعضی از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند. بعضی از خواهرهایی که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اینان شبانه روز در ستاد بودند.
در همین روزها بود که رسما در نماز جمعه اعلام شد که خانم ها باید شهر را تخلیه کنند. تصادفا گروهی از دفتر حضرت امام آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامی دفتر حضرت امام. من از فرصت استفاده کردم و مساله خروج زنان را با یکی از آقایان مطرح و تقاضا کردم که از امام بپرسند که تکلیف ما در این شرایط چیست؟ ایشان هم بزرگواری کردند و بلافاصله پس از دیدار با حضرت امام تلفنی به من اطلاع دادند که امام فرموده اند دفاع بر همه واجب است، زن و مرد باید دفاع کنند، اذن ولی هم لازم نیست. امام فرموده بودند باید بمانند، دفاع بر آنان واجب است تا جایی که احتمال اسارت نرود. یعنی به محض اینکه احتمال اسارت برای شان پیش آمد باید شهر را ترک کنند.
درباره شهید علم الهدی هم بگویید. ــ راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود. اصلا تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای آن نباشد. با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال 1359 از رادیو اهواز خوانده شد. ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه، علم و ایمان و اخلاص.
شهید حسن باقری - قافله شهداءاز آشنایی تان با شهید افشردی بگویید . ــ من مایل نبودم توی ستاد بحثی از ازدواج پیش بیاید. ما همه توان خود را روی مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی با متن جنگ داشت. یعنی همان موضوع هایی که برایتان گفتم .
یک روز، یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستی از برادرهای سپاه دارد که می خواهیم برای ازدواج او را به شما معرفی کنیم . من این حرف را جدی نگرفتم چون اصلا آمادگی اش را نداشتم؛ هم به دلیل مسئولیت های کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوز برایم اهمیت پیدا نکرده بود. دیگر اینکه خانواده ام در اهواز نبودند و من شبانه روزی در ستاد می ماندم. در این شرایط نمی توانستم مسئولیت های یک زندگی جدید را بپذیرم.
چطور شد برای ازدواج راضی شدید؟ــ خیلی ساده. فقط با یک استخاره که خوب آمد.
یک روز به همراه همین دوستی که پیشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، در خیابان امام خمینی اهواز مشغول خرید بودیم. در همین لحظه ها شهر مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت. احساس کردم خیلی نزدیک است. انگار بغل گوشمان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود. وقتی رسیدیم مجروحی را کف یک وانت دیدم که بر اثر انفجار همین خمپاره روده هایش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می سوخت. موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها را از جا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه هایش واژگون شده و کف پیاده رو را رنگ کرده بود.
جسد مردی را دیدم که رویش پارچه مندرسی کشیده بودند و پاهایش بیرون بود. از دمپایی هایش فهمیدم اهوازی است و در همین شهر و زیر همین گلوله های کشنده زندگی می کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده ای است و برای خرید مایحتاج روزانه اینجا آمده است. او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی کرد و حتی جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی کنند.
وقتی از کنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس کردم به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است که می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست. به یاد حرف های دوستم افتادم که گفته بود؛ آقای باقری از بچه های سپاه است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.
صحنه ها ی آن روز خیابان کاوه برای من درس بود؛ درسی که باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می کردم. وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم، به چیزی جز زندگی در این شهر پر خطر فکر نمی کردم حتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباشد. من تصمیم خودم را گرفته بودم. باید آتش این جنگ را با شروع یک زندگی تازه تحقیر میکردم. به همین خاطربه دوستم گفتم؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟ کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ــ به او حسن باقری می گویند، ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است.
از اولین ملاقاتتان با ایشان بگویید.ــ اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روز های آخر ماه مبارک رمضان بود.
یادتان مانده چه روزی بود؟ــ به نظرم اوایل مردادماه سال بود 1360بود و آن روزها اهواز چه گرمایی داشت! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم. دو رکعت نماز خواندم و رو به خدا گفتم: خودت از نیت من با خبری. آن طور که صلاح می دانی این کار را به سرانجام برسان!
از اولین جمله هایی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟ــ اول ایشان حرف زدند. گفتند: «اسم من حسن باقری نیست. من غلامحسین افشردی هستم. به خاطر این که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند. » این اولین صداقتی بود که از ایشان دیدم و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش رو راستی موج می زد.
من هم از علاقه ام به کار در ستاد جنگ گفتم. گفتم در این شرایط و تا زمانیکه جنگ هست باید کارکنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کار جنگ باشد. اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود.
پاسخ ایشان چه بود؟ــ واقع امر این بود که ایشان بالاتر از اینهایی که من گفتم می دید. به من گفت: « شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید. انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»
احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت. من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.
این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟ـ ایشان مسائل کلی تری هم مطرح کردند و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. حرف های ما با اشاره صاحبخانه که حالا وقت افطار است تمام شد.
تا جایی که به خاطر دارم ایشان اهل نوشتن بود. آیا درباره زندگی مشترکتان هم چیزی نوشته است؟ــ من این یادداشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملا شخصی و خصوصی است که تا به حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشت هاشان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت هایش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کارها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف هایم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.
یادداشت های نظامی هم داشتند؟ــ بله! من همه ی آن ها را در اختیار اطلاعات جنگ سپاه قرار دادم. این روزنامه نویسی یکی از خصلت های خوب ایشان بود که از دوران نوجوانی، اتفاقاتی که در روز با آن رو به رو می شد می نوشت. این دفترچه ها خیلی پربار و ارزشمند است.
بعد از جلسه دوم این پیوند قطعی شد؟ــ یک روز تلفنی به من گفتند که از نظر من مطلب دیگری نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگی می کنم. من دوباره استخاره کردم. خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همین دو جلسه واگذار کردیم به خدا! قرار شد بیاییم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاری کنند. اما دلم می خواست صیغه ی محرمیت خوانده شود و نمی دانستم چطور به ایشان بگویم. جالب این که ایشان هم مایل بودند این صیغه خوانده شود.
خانواده شما مطلع بودند؟ــ بله! من به مادرم همه ی مسائل را گفته بودم. فقط وظیفه ایشان را باز نکردم و گفتم دانشجوی اعزامی از تهران است و گفتم که می خواهم صیغه محرمیت بخوانیم که برای رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشیم.
صیغه ی محرمیت را چه کسی خواند؟ــ رفتیم پیش آقای موسوی جزایری، امام جمعه اهواز و ایشان صیغه ی یک ماهه برای ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ایشان را دیدم. تا آن روز به ظاهرش دقیق نشده بودم. چهره ای لطیف،معصومانه و جوان داشت و زیر این چهره یک پختگی نهفته بود که من آن را باور داشتم.
آمدید تهران؟ــ آن روزها مصادف بود با چهلمین روز شهادت شهید بهشتی و شهدای انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تیر شهید بهشتی و همسر گرامی شان به اهواز آمده بودند و ما به دیدن ایشان رفته بودیم. علاقه و الفت زیادی در دل ما نسبت به ایشان پیدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد برای مراسم چهلم به تهران بیایند. این فرصت خوبی بود که من هم به تهران بیایم. یادم هست در این سفر آقای صادق آهنگران هم با ما آمدند. در آنجا بود که من به یکی از همکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا می شوم چون قرار است عقد کنم! او خیلی جا خورد.
آمدم خانه. مادرم به راحتی نمی توانست داستان ازدواج مرا بپذیرد. خب، کمی طبیعی بود چون آن ها داماد خودشان را تا آن روز ندیده بودند. یکی- دو روز بعد آقای باقری و خانواده شان آمدند خانه ما. آقای باقری با نهایت احترام گفتند کاری که ما کردیم اصلا قصد بی احترامی به خانواده ها نبود. بلکه به یک توافق رسیدیم ولی باز هم نظر خانواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگویند ما قبول می کنیم.
خانواده شما نظری داشتند؟ــ دلواپسی مادرم طبیعی بود.اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند، به مادرم گفتم: «حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید؟» مادرم جواب داد: «نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم و دیگرحرفی برای گفتن نداشتم.»
بعد از عقد برگشتید اهواز؟ــ بله! البته یکی- دو میهمانی ساده هم آقای باقری در خانه شان دادند. همین خانه ای که در میدان خراسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بیشتر مساله آشنایی بود.
خرید عروسی هم داشتید؟مادر آقای باقری اصرار زیادی برای خرید داشت، چون پسر بزرگش را داماد می کرد. طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. خرید هم سنت است. ما با این کار احترام مادر ایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطر روحیه خودمان خیلی مایل به خرید نبودیم. هر طوری بود سر از بازار تهران در آوردیم. یک کفش خریدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان. واقع امر این بود که برای خرید احساس نیاز نمی کردیم. فردای خرید آمدیم اهواز .


شهیدان باقری - همت - زین الدین - قافله شهدا


شما در مرحله ای از جنگ به تهران آمدید؟ــ بله! مسئوولان سپاه تصمیم گرفتند زندگی فرماندهان جنگ را به تهران انتقال بدهند. من از این خبر خوشحال نبودم. به اهواز و زندگی در آن خو گرفته بودم. زندگی در اهواز را جمع کردیم و در تهران پهن.
ما اصلا در این خانه زندگی نکردیم، چون در فاصله کمی، منطقه ای برای عملیات انتخاب شده بود که نزدیک دزفول بود. ایشان گفتند که برویم دزفول. اتاقی در منزل یکی از دوستانش گرفته بود. آن روزها «نرگس» دخترم به دنیا آمد. نرگس رنگ و بوی تازه ای به این زندگی جنگی داد.
شما حدود یک سال و نیم با این شهید زندگی کردید. او در خانه چطور بود؟ــ همین طور است. از نظر زمانی کم بود، ولی از لحاظ کیفیت ارزش بالایی داشت. بارها شد که من ده روز ایشان را نمی دیدم. مخصوصا وقتی عملیاتی صورت می گرفت این زمان بیشتر می شد و تا روزیکه جبهه ها استقرار و ثبات پیدا نمی کرد به خانه نمی آمد. آن هم حدود سه یا چهار ساعت. در همین ساعتهای کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجیده بود که بعد از رفتن او احساس می کردم اگر یک ماه دیگر هم نیاید همین توان معنوی برایم کافی است. وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخوابی سرخ بود و از خستگی صدایش به زحمت در می آمد. همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام و قرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد. قدردان بود. تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود. حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد.

ادامه نوشته

ما مسلمانان و شیعیان منتظر اعدام شاهین نجفی هستیم.

[تصویر: nn.jpg]

سمفوني عشق...

دیشب باز هم قاب عکس اتاقم را برداشتم و گرد و غبار از رویش زدودم....


من خود تمام درها را بروی دلم بستم..


من آیینه ها را شکستم..


من قدر یاران را ندانستم.


به خورشید و ستاره ها پشت کردم..


من نشانی دستهای تو را خیلی زود از یاد بردم..


من به چشمان زیبای تو نگاه نکردم..


من بجای گل سرخ و شقایق با خار همنشین شدم..


من از عشق ننوشتم ..


من از شیدایی نسرودم...


من نشانی را یافتم و تا درب خانه دوست آمدم.اما نتوانستم وارد شوم...


وقتی قطرات باران همچو سمفونی عشق بر سر و رویم چکید من خیلی زود چتر غفلت بر سر کشیدم...


من سوار بر قایق راهیان شدم اما به دریا پشت کردم...


من در مسیر رود قرار گرفتم اما به ساحل بی برگی رسیدم..


من با یک شاخه گل به در میخانه عشق رفتم اما افسوس که حتی یک جرعه ننوشیدم...


من آوای تازه ترین شعرم را برای تو سرودم


 من تمام فصلها در گوشه ای سرد و تاریک جاخوش کرده بودم..


الها..


الها دوباره به تماشای بهار دعوتم کن.


کاش در شامگاهان و سپیده دمان دوباره درخشش انوار تو را ببینم.


حالا که هوای دلم ابریست از خود می گویم


 به خود می گویم


از دل می گویم..


با تمام وجود میگویم...


شهادت را امیدی بود روزی......


پ  ن :  بزرگی فرمود بعد از جنگ شهادت در نایابی می شود که نصیب کمتر کسی خواهد شد..



تيتر با شما...


قافله شهداء www.Qafeleh.ir


شما برای این عکس تیتر و عنوان انتخاب کنین.... (عنوان پیشنهادی تون رو اینجا برامون بفرستید تا ذیل همین پست ثبت بشه.)  


تیترهای پیشنهادی:


- ما همچنان ایستاده ایم، بعضی با دو پا، بعضی با یک پا، بعضی بدون پا (میثم)
- ما تا آخرین نفس ایستاده ایم حتی با عضو ناقص (عاشقان مهدی-عج)
- پاهای ناقابلم فدای عباس(ع) (:::پوریا:::)
- ما اینچنین به سوی آسمان گام بر می داریم (هور)
- با اراده ایستاده ایم نه با پا (کمال ثریا)
- تو پاهایت هستند هیچ نمی کنی .... آنها پا ندارند چه ها کرده اند ...وای بر ما (مهسا)
- پای چپ و پای راست و یا هر دو! دستهایمان گره خورده در هم برای پیروزی اسلام ... (یک بسیجی)
- ولی نعمتان بی ادعا برای سر افرازی وطن (محمد)
- ایستاده ایم با ولایت تا  ظهور حضرت مهدی - عج (مهران گلی)
- در آخرین ایستگاه زمان ایستاده ایم! (راشد خدایی)
- برای رفتن به آسمان دست و پا لازم نیست باید با دل رفت..دلی عاشق... (محمد جواد)
- در هر حالی ، هوای هم را داشتیم... (بصیرت 70)
- پله پله تا ملاقات خدا (رضا شیبک)
- عشق واقعی در راه حق (امیرحسام)
- ایستادگی به همت است (نور الزهراء-س)
- شش منهای چهار (جانم فدای امام نقی-ع)
- مردان الهی بی پا به خدا میرسند (آشنای قریب)
- ایستاده ، اگر نشد نشسته،ایستاده ایم (حسین زاده)
- کشتی نوحیم در طوفان روح  / لاجرم بی دست و بی پا می رویم (سید محمدرضا فخری)
- امانت را پیش فرستاده اید؟؟ خوشا به سعادتتان (علی)
- چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم (حقانی فضل)
- دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست... چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم... (محمد صادق خدایی)
- وارثان زمین ستارگان ملکوت (داریوش)
- پا در رکاب حسین(ع) (مهدی کریمی)
- ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا... (میرزا هادی قمی)
- پا در رکاب حسین(ع) (مهدی)
- پا نباشد، سر که هست... (مهدی ربیعی)
- پاهایم که هیچ ... جانم را فدایت میکنم (ساناز)
- انسانهایی که اعتقاداتشان را در اعمالشان نشان می دهند ، شعار نمی دهند! (مستوره)
- دست از طلب ندارم تا کام من برآید  ... یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید (زهرا)
- با پای تن رشادت تا پای جان شهادت  (علی در کلبه درویشی)
- بی پا دیروز جنگیدم...امروز را با دست و پا بجنگ (علیرضا)
- ایستادگی تا آخرین قطره خون (علی)
- با تن سالم به درد ولایت نخوریم چه سود؟ (سرباز گمنام آقا) 
- ایستادن با عشق خدایی (مسعود)
- دوخته ام چشم به راه تو مگر ببینمت / غافل از اینکه رفته اند به عرش گام های تو (پروانه)
- بازماندگان قافله ی عشق (سفیر)
- آنها دیروز پاهایشان را دادند تا تو امروز پاهایت را داشته باشی... اما افسوس که قدر نمی دانی! (بئاتریس، دختر بهشتی)
- ایستاده ایم تا آخرین نفس (سارا)
- تا زنده ایم .... رزمنده ایم (شاهد)
- تکیه گاه یعنی همین تکه تکه ها...... (بی یار)
- بدون پاهایمان ، رهسپار کربلاییم! (کوروش)
- تا زنده ایم رزمنده ایم (سمانه)
- جمع نداشته هایم...... (سربازان وطن)
- نشان بی نشان (جواد)
- پا به پای هم تا بهشت (تبسم بهار، سامع سوم)
- ایستادند تا بمانیم.... (گمنام)
- دو پا و هزار بال (شروق)


جان ناقابل ما فدای همه چهارده معصوم - علی الخصوص امام نقی(ع)



ادامه نوشته

حضرت زهرا (سلام الله علیها) در پی چه اتفاقاتی به شهادت رسیدند؟

سیر تاریخی از رحلت پیامبر اکرم(ص) تا شهادت حضرت زهرا (س) - قسمت اول

بعد از واقعه ی غدیرخم و به خلافت منصوب شدن علی بن ابیطالب – علیه السلام- امت اسلامی با خیالی آسوده از آینده ی اسلام و حکومت اسلامی در مدینه که حالا رهبر الهی آینده ی خودش را شناخته بود به زندگی خود ادامه می دادند. در دهه ی آخر صفر سال 11 هجری پیامبر اکرم –ص- بیمارشدند. در حال بیماری جوانی به نام اسامه را فرمانده لشکر خود قرار داده و دستور دادند ابوبکر و عمر و چند تن از بزرگان مدینه هم به این سپاه بپیوندند و برای مقابله ی با سپاه روم شرقی راهی شام شوند .

پیامبر –ص – همچنین تاکید فرمودند که هیچ یک از افراد نامبرده و سران بزرگ مدینه از رفتن با آن لشکر تخلف نکند و فرمود : لعن الله من تخلف عن جیش اسامه- خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه تخلف کند.{1}. سپاه به راه افتاد و برای جنگ عازم شام شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که اطلاع دادند حال پیامبر وخیم شده و ایشان در حال احتضار هستند.

گروهی که از مدتها قبل برای خلافت و جانشینی نقشه داشتند و برنامه ریزی هم کرده بودند که چگونه ابوبکر را به خلافت برسانند فورا به مدینه بازگشتند و نزد پیامبر – ص- رفتند. رسول خدا با مشاهده ی اوضاع فرمودند : قلم و کاغذی بیاورید تا (وصیت) نامه ای برای شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر گفت : بیماری بر پیامبر غلبه کرده است – کنایه از اینکه نمی داند چه می گوید- و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. {2}

در روایتی دیگر در طبقات ابن سعد آمده است که ، در آن حال ، یک نفر از حاضران گفت : " انّ نبی الله لیهجر " یعنی همانا پیامبر خدا (ص) –العیاذ بالله – هذیان می گوید. علامه عسکری از علمای بزرگ جهان تشیع و متخصص در امور تاریخی بر این نظر است که گوینده ی این کلام اگر چه در روایت نامی از او برده نشده و لیکن با توجه به روایت بالا که عمر چنین جسارتی را در حق رسول خدا (ص) روا داشت خود عمر است. در کتاب تاریخ بغداد آمده است : که یک روز مباحثه ای مفصل بین ابن عباس و عمر در گرفت ، عمر گفت : پیامبر تصمیم داشت به هنگام بیماریش تصریح به نام او ( علی بن ابیطالب) کند ولی من نگذاشتم.{3}

بعد از صحبتهای  عمر بین اصحاب گفتگو و مجادله پیش آمد ، بعضی از حاضرین خواستند که قلم و کاغذ بیاورند اما پیامبر فرمود : " او بعد ماذا؟ " یعنی آیا پس از چه؟ بعد از این سخن اگر قلم و کاغذ می آوردند و پیامبر – ص – وصیت نامه ای می نوشت که در آن اسم علی (ع ) بود مخالفان می توانستند چند نفر را بیاورند و شهادت دهند که پیامبر وصیت نامه را ( نعوذ بالله ) در حال هذیان نوشته است.


پي نوشت ها:

– شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید سنی مذهب 6، 52  2، صحیح بخاری 1، 22، مسند احمد حنبل تحقیق احمد محمد شاکر حدیث 2676، طبقات ابن سعد 2، 244243  3، تاریخ بغداد، شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید الحدید

وضعيت زنان در آخرالزمان

جامعه پیش از ظهور، جامعه‌ای مملوّ از فساد و بي‌بند و‌ باری‌های اخلاقی است، کردارهای حیوانی گروهی انسان‌نما، آن‌چنان فراگیر مي‌شود که حالت عادّی به خود مي‌گیرد. روایاتی که این وضع اخلاقی پیش از ظهور را بیان نموده‌اند، بسیار زیاد است.

یکی از مسائلی که در حکومت‌های آخرالزّمان مطرح است، بنا بر اخباری که از معصومان(ع) وارد گردیده است، سلطه و نفوذ زنان در امور سیاسی می‌باشد:
امیرمؤمنان(ع) می‌فرماید: «... و آن هنگامی است که زن‌ها مسلّط شوند، کنیزان تسلّط پیدا کنند و کودکان حکومت کنند.»1
«هنگامی که زن‌ها بر تخت سلطنت چیره شوند و بر هر مردی چیره باشند و جز خواسته آنها عملی نگردد.»2
امام صادق(ع) می‌فرمایند: «و زنان را می‌بینی که به‌سان مردان، مجالس (کنفرانس) راه می‌اندازند.»3

وضعيّت اقتصادی زنان درآخرالزّمان
یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که بشر در آخرالزّمان با آن سخت دست به گریبان است، مسائل و مشکلات اقتصادی است. نابه‌سامانی عظیم اقتصادی در سرتاسر جهان به وقوع می‌پیوندد و زنان از این واقعه شوم، در امان نخواهند بود؛ بلکه بیشترین ضربه را آنها خواهند خورد.
امام صادق(ع) در بیان نشانه‌های ظهور می‌فرمایند: «بعضی از مردان را می‌بینی که از راه فساد زنان خود ارتزاق می‌کنند.»4

حضرت علی(ع) در بیان نشانه‌های ظهور می‌فرمایند: «زنان در آخرالزّمان به خاطر حرص به دنیا در کسب و کار همسران خود شرکت می‌نمایند.»5

وضعيّت اجتماعی زنان در آخرالزّمان
1. عدم امنيّت برای زنان: از انحرافات خطرناک که جامعه پیش از ظهور به آن گرفتار می‌گردد، بی‌امنيّتی خانوادگی و ناموسی است، این مسئله آن‌چنان فراگیر می‌شود که کمتر کسی می‌تواند یا می‌خواهد از آن جلوگیری نماید.»6
حضرت علی(ع) در این خصوص می‌فرمایند: «سفیانی در حالی که نیزه‌ای در دست دارد، زنی باردار دستگیر می‌نماید و به یکی از یارانش می‌گوید: به او تعدّی نما و او سپس شکم زن را می‌درد و جنینش را بیرون می‌آورد و هیچ کس نمی‌تواند چنین وضعيّت هولناکی را تغییر دهد.»7
2. هبوط مسائل اخلاقی و انسانی در زنان: جامعه پیش از ظهور، جامعه‌ای مملوّ از فساد و بی‌بند و‌ باری‌های
اخلاقی است، کردارهای حیوانی گروهی انسان‌نما، آن‌چنان فراگیر می‌شود که حالت عادّی به خود می‌گیرد. روایاتی که این وضع اخلاقی پیش از ظهور را بیان نموده‌اند، بسیار زیاد است.
محمّد بن مسلم می‌گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم: قائم شما چه وقت ظهور خواهد کرد؟ امام(ع) فرمودند: «آنگاه که مردها خود را شبیه زنان نمایند و زن‌ها شبیه مردان شوند، آنگاه که مردان به مردان اکتفا کنند و زنان به زنان.»8
و در حدیثی از امام صادق(ع) است که فرمودند:
«... در آن زمان زنان را می‌بینی که از بذل خود به کفّار هیچ واهمه‌ای ندارند.»9
امام علی(ع) می‌فرمایند: «ظاهر می‌شود در آخرالزّمان که بدترین زمان‌هاست، زنانی که در عین لباس پوشیدن لخت و عور هستند.»10
3. افزایش زنان بی‌سرپرست: در آخرالزّمان وضعيّت به گونه‌ای است که بر اثر جنگ‌های پی در پی، تعداد مردان کاهش چشمگیری می‌یابد و به همین دلیل، زنان زیادی بی‌سرپرست می‌گردند و به دنبال کسی هستند تا سرپرستی ایشان را به عهده گیرد.
رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «قیامت برپا نمی‌شود، مگر اینكه برای پنجاه زن یک سرپرست باشد.»11
و در حدیث دیگری می‌فرمایند: «زمانی فرا رسد که پنجاه زن با یک مرد رو به رو شده، یکی می‌گوید: ای بنده خدا مرا بخر و دیگری می‌گوید به من پناه ده.»12
با مقایسه اخباری که در مورد زن آخرالزّمان به ما رسیده و وضعيّت کنونی زن از حیث اجتماعی و اخلاقی، بین زن امروز و زن آخرالزّمان شباهت بسیاری دیده می‌شود. امّا این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که نمی‌توان فساد اخلاقی را برای تمام زنان تعمیم داد، زیرا در آن زمان، زنان آگاه، عفیف و باایمانی نیز وجود دارند که از اوضاع بد آن زمان متأثّرند. امّا وضع عمومی به شکل دیگری است.


پي نوشت ها:

کامل سلیمان, روزگار رهایی, ترجمه علی اکبر مهدی‌پور, ج2, ص 761 به نقل از بشار\ الاسلام, صص 41 و 44, 2, محمّدباقر مجلسی, بحارالانوار, ج52, ص 259, 3, همان, ص 257, 4, 5, لطف الله صافی گلپایگانی

منبع: موعود

زندگی نامه و خاطرات 'حاجی بخشی ' كتاب می شود

به گزارش روز سه شنبه ایرنا از حوزه هنری،'ذبیح الله بخشی' از پیشکسوتان روز های جنگ تحمیلی بود که همه او را با شعار های روحیه بخشش به رزمندگان در شب های عملیات و پشت جبهه می شناسند. این کتاب به قلم محسن مطلق از نویسندگان دفاع مقدس به روش تاریخ شفاهی به نگارش درآمده و به زودی از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری منتشر می شود. جمع آوری خاطرات حاجی بخشی،3 تا 4 سال به طول انجامید و حدود 50 ساعت مصاحبه شفاهی برای آن صورت گرفت که حاصل آن کتابی 400 صفحه ای است که با عنوان 'خاطرات حاجی بخشی' منتشر می شود ...

ادامه نوشته

زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت

زندگی نامه :

 

دردوازدهم فروردین سال 1334، در خطة ذوق پرور اصفهان، در شهر قمشه، فرزندی مبارک از مادرزاده شد که مایه افتخار و سربلندی دیار خود شد.

ابراهیم، قبل از این‌که چشم به جهان هستی بگشاید، آنگاه که جنینی ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانواده‌اش راهی سرزمین خون و شهادت -کربلای معلی- شد. او در کربلای حسینی، با تنفس مادر، بوی خون و شهادت را استشمام کرد و تربت مطهر حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) جان و روانش را عاشورایی کرد. آزادگی، حریت، شهامت، شجاعت، تسلیم، رضا، ادب و معصومیت تحفه‌هایی بود که در آن سرزمین الهی در وجود او شکوفه کرد.

محمدابراهیم در سایه محبتهای پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را سپری کرد. این دوران نیز همانند زندگی بسیاری از کودکان هم سن و سال او طبیعی گذشت.

مادرش می‌گوید که ابراهیم در پنج سالگی به نماز ایستاد و به مسجد رفت و پدرش به یاد می‌آورد وقتی به سن ده سالگی رسید، سوره مبارکه یس و تعدادی از سوره‌های قرآن را فراگرفته بود.

با رسیدن به سن هفت سالگی وارد مدرسه شد. در دوران تحصیل از هوش و استعداد فوق‌العاده‌ای برخوردار بود، به طوری که توجه همه را به خود جلب می‌کرد.

ابراهیم از همان سنین کودکی و هنگام فراغت از تحصیل، به ویژه در تعطیلات تابستان، با کار و تلاش فراوان مخارج تحصیل خود را به دست می‌آورد و از این راه به خانواده زحمت‌کش خود نیز کمک می‌کرد. او با شور و نشاط و محبتی که داشت، به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دو چندان می‌بخشید.

ادامه نوشته

صاحب اين عكس كيست؟

.... او صاحب همان عکس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای که ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادرکنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.

ادامه نوشته

سخنان گوهربار شهدا

از تو می گریزم زیرا جاذبه ای شدید حس می کنم.

تو دریای پاک و عمیق و آرامی و من موج بی تاب و جوشان و خروشانم.

آنجا که مرا می خواهی من می گریزم و آنجا که من به تو پناه می برم تو از من می گریزی.

تو آسمانی،پاک و صاف،و بی نهایت با آرامشی خدایی،که تا ابدیت امتداد داری و من شهابی آتشین و بی صبر و مضطرب که حتی لحظات کوتاه عمر بر دوشم سنگینی می کند.

من کودکم تو مادری،ولی می خواهی از دامان پر مهرت دست بردارم و در معرکه های سخت زتدگی آبدیده شوم.

تو خدا را می شناسی و می بینی و می پرستی.

و من می خواهم از راه تو خدا را لمس کنم.

تو هوای پاکی که همه جا را پر کرده ای و من مرغی مغرور و بلند پرواز که نمی خواهم بر سینه ات به طیران در آیم.

تو روح لطیفی که رابطۀ انسان و خدا را به وجود می آوری؟ و من گمشده ای که به دنبال گمگشتۀ خود،می خواهم از نردبان روح تو به معراج روم و حبوب ازلی خود را بیابم.

تو نیروانایی،و من دلهره ام که می خواهم همۀ وجود خود را در پای تو قربانی کنم.

من شهیدم و تو شاهدی که بر شهادت من شهود داری.1


1.در ایران نگاشته شده است.                                                                          عارفانه،نوشته شهید دکتر مصطفی چمران.